این یک نامه ی قدیمی به مادرم است :
چه زیباست انسان در هر مقطع از زندگیش لحظه ای بایستد و به پشت سر نگاهی بیندازد و به خود یاد آور شود که چگونه راه را پیموده .
و من در یکی از همین دیروزهای نزدیک ایستادم و تمام گذشته را در ذهنم زنده کردم و خواستم به خودم ببالم و افتخار کنم از رسیدن به امروزم ، اما دیدم نمی توانم . چرا که این راه طی شده به امروز نمی رسید اگر در کودکی پدرم مرا وادار به خواندن نمی کرد ، اگر مریم نبود ، پونه نبود ، دایجان ها نبودند ، خالجان ها نبودند ، عمه ی همیشه ساکتم نبود ، فاطی حمصی نبود ، بچه های خوب ستاک نبودند و مادرم .
خواستم به خود افتخار کنم اما با خود گفتم هیچ می دانی دستان مادرت چند بار به سوی خدا رفته و نام تو را برده است و از خود شرمنده شدم .
مهربان مادر ، دستان به سوی خدا رفته ات را می بوسم . پدر زحمتکش من ، مادر فداکار من : دیروز که ایستادم و به پشت سر نگاه کردم تنها توانستم به تو افتخار کنم . به صبرت به استقامتت . من از مادری سخن می گویم که یازده سال است تنها بار زندگی را به دوش می کشد . مادری که حتی در تلخ ترین شبهای زندگی اش نخواست تمام دردش را در قطره اشکی پنهان کند که مبادا مریم بگوید :
- چرا امشب سایه ی مادر می لرزد ؟!
من از مادری سخن می گویم که پونه ی ده ساله ی دیروزش را به خانه ی بخت خود فرستاده تا امروزهای زندگی اش را تجربه کند . من از مادری می نویسم که تمام امروزم از اوست .
نازنین مادر ، بهترین مادر ، مهربان مادر :
ببخش که بی ثمر بزرگ می شوم . ببخش که هیچگاه به جز بار کلمات ارمغانی برایت نداشتم . ببخش که در این شلوغ بازار اقتصاد ، سنگ بزرگی جلوی پایت انداختم . ببخش که کودک 29 ساله ی تو هنوز قدرت ندارد تا سنگهای زندگی اش را خودش بردارد . مادر ببخش که هیچگاه نمی توانم دستان پینه بسته از محبتت را مداوا کنم . مادر ببخش که حضور ما در این دنیا به تو نام مادر را داد . ببخش که مجبورت کردیم سخت تریم کار دنیا را انجام دهی .
سر تا پایت را غرق بوسه می کنم و تا زنده هستم به تو افتخار می کنم .
کودک 29 ساله ی تو : سوسن
15/6/1382 – اراک
