درباره نویسنده
سوسن پرور
یه بازیگر ساده و معمولی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سوسن پرور
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • برای مادرم
  • محدود می شومl
  • تولد
  • پذیرش تغییرات
  • فرمون هیدرولیک
  • شاه علی سرخانی مظلوم و بی صدا زندگی کرد و مظلوم و بی صدا هم رفت ...
  • برای سمیه دوست خوبم
  • تولدت مبارک
  • مصاحبه با من
  • ...
  • بادها برای که می وزد
  • آبتنی در خاطرات
  • آی آدم ها .........
  • بادها برای که می وزند ؟
  • نامه ای برای پری آقابایوف
  • عیدتان مبارک
  • تبریک
  • تشکر
  • برای آرش سهرابی نیمه ی من در تمام بودن هایم
  • ... ؟!؟!؟! ...
  • یک داستان کوتاه که خیلی وقت پیش نوشتم اسمش سوسکه
  • شهروند آزاد
  • ماه مهر ماه مدرسه
  • بسوزان ... نامه هایم را بسوزان ... خاطرات عشق دیرین مرا ...
  • اراک اتوبان همت ندارد ؟
  • انسانیت در ساحل نوشهر
  • به یاد اراک
  • تنها صداست که می ماند
  • سلام با تاخیر
  • پایان نامه هایم
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • آذر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • آذر ۸٥
  • تیر ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
دوستان من
  • مهتاب ناصری
  • فروغ سجادی
  • گروه تئاتر خورشید
  • مریم رودبارانی
  • محبوبه آب برین
  • حسام الدین باتمانی
  • ساره وفا
  • چیستا یثربی
  • مهتاب شریفی
  • آزاده پاکنژاد
  • رضا مهدوی
  • آرش سهرابی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



گروه نمایشی ستاک
برای مادرم
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩۱/٢/٤

 

این یک نامه ی قدیمی به مادرم است :

چه زیباست انسان در هر مقطع از زندگیش لحظه ای بایستد و به پشت سر نگاهی بیندازد و به خود یاد آور شود که چگونه راه را پیموده .

و من در یکی از همین دیروزهای نزدیک ایستادم و تمام گذشته را در ذهنم زنده کردم و خواستم به خودم ببالم و افتخار کنم از رسیدن به امروزم ، اما دیدم نمی توانم . چرا که این راه طی شده به امروز نمی رسید اگر در کودکی پدرم مرا وادار به خواندن نمی کرد ، اگر مریم نبود ، پونه نبود ، دایجان ها نبودند ، خالجان ها نبودند ، عمه ی همیشه ساکتم نبود ، فاطی حمصی نبود ، بچه های خوب ستاک نبودند و مادرم .

خواستم به خود افتخار کنم اما با خود گفتم هیچ می دانی دستان مادرت چند بار به سوی خدا رفته و نام تو را برده است و از خود شرمنده شدم .

مهربان مادر ، دستان به سوی خدا رفته ات را می بوسم . پدر زحمتکش من ، مادر فداکار من : دیروز که ایستادم و به پشت سر نگاه کردم تنها توانستم به تو افتخار کنم . به صبرت به استقامتت . من از مادری سخن می گویم که یازده سال است تنها بار زندگی را به دوش می کشد . مادری که حتی در تلخ ترین شبهای زندگی اش نخواست تمام دردش را در قطره اشکی پنهان کند که مبادا مریم بگوید :

-         چرا امشب سایه ی مادر می لرزد ؟!

من از مادری سخن می گویم که پونه ی ده ساله ی دیروزش را به خانه ی بخت خود فرستاده تا امروزهای زندگی اش را تجربه کند . من از مادری می نویسم که تمام امروزم از اوست .

نازنین مادر ، بهترین مادر ، مهربان مادر :

ببخش که بی ثمر بزرگ می شوم . ببخش که هیچگاه به جز بار کلمات ارمغانی برایت نداشتم . ببخش که در این شلوغ بازار اقتصاد ، سنگ بزرگی جلوی پایت انداختم . ببخش که کودک 29 ساله ی تو هنوز قدرت ندارد تا سنگهای زندگی اش را خودش بردارد . مادر ببخش که هیچگاه نمی توانم دستان پینه بسته از محبتت را مداوا کنم . مادر ببخش که حضور ما در این دنیا به تو نام مادر را داد . ببخش که مجبورت کردیم سخت تریم کار دنیا را انجام دهی .

سر تا پایت را غرق بوسه می کنم و تا زنده هستم به تو افتخار می کنم .

 

کودک 29 ساله ی تو : سوسن

15/6/1382 – اراک  

 

نظرات ()



محدود می شومl
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

 

محدود می شوم

به اندازه خانه چهل متری ام محدود می شوم  

به اندازه قیمت نان محدود می شوم

به اندازه نرسیدن آفتاب به شمعدانیهایم محدود می شوم  

به اندازه کارت هوشمند بنزینم محدود می شوم

به انداره ریشه تمام خاطرات در جانم محدود می شوم  

به نداشتن پدر محدود می شوم

به زوج و فرد بودن روزهای هفته محدود می شوم  

به نبودن خودم محدود می شوم

دلتنگ فریادم و به سکوت محدود می شوم

نظرات ()



تولد
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

امروز جمعه 30 دی است و من 36 سالم تمام شد ...

نظرات ()



پذیرش تغییرات
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

 

امروز بعد از مدت ها خونه بودم و تصمیم گرفتم امروزو زندگی کنم . خیلی زود فهممیدم زندگی تغییر کرده و انگار من از همه تغییرات جا موندم . سمیه ی عزیزم خونه تو دیگه دیوار به دیوار خونم نیست و حتی وینر هم این تغییر رو نمی فهمه و ساعت ها در خونه سابق تو زوزه می کشه تا در باز شه ولی در باز نمی شه بعضی درها دیگه باز نمی شن ...

-         وینر بیا تو خاله سمیه رفته بیا تو بیا هویج بدم بدو بیا

می خوام برم بیرون دنبال روسری مشکیم می گردم هر جا رو می گردم نیست از مامان می پرسم روسری من رو ندیدی ؟ کسی جواب نمیده و من تازه می فهمم تهرانم تو خونه کوچیک خودم و مامان اراک تو خونه خودش . من سالهاست که شال می پوشم ، شال های رنگی و دیگه روسری مشکی ندارم به جاش یک عالمه شال با رنگ های شاد دارم ولی خودم شاد ...  وینر کجاست ؟!!

-         وینر ... کجایی ... وینر ... اه چه جوری رفتی اونجا ؟ بیا بهت جایزه بدم ... عزیزم خاله سمیه اونجا نیست دیگه ... بیا تو بیا جایزه خوشمزه بدم

زندگی خیلی ساله تغییر کرده و من هنوز دارم گذشته رو تکرار می کنم ... هنوز فکر می کنم بابا هست ، هنوز تو اتاقم با مریم هستم ، هنوز مامان داره بافتنی می بافه ، هنوز دارم امتحانای شهریورم رو می دم ، هنوز تولد مهتاب رو یادم میره هزار جا نوشتم 9 آذر تولد مهتاب و بازم یادم میره ، هنوز پونه رو عصر جمعه باید ببرم پارک جنگلی ، هنوز باید با مرضیه دیالوگ های نمایشناممون را از برکنیم هنوز اینجا اراکه ، هنوز ... صدای زنگ در میاد وینر دم در داره دم تکون می ده . درو باز می کنم

-         وینر مهدیه اومده ... نرو اونجا وینر ببین مهدیه اومده ...

-         مهدیه : وای جیگرم کباب می شه هر وقت وینر میاد دم این در وایمیسته

-         سوسن : ...  خسته نباشی ... بغلش کن بیارش تو . وینر هم مثل من تغییرات رو نمی فهمه ...

نظرات ()



فرمون هیدرولیک
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩٠/٩/۳٠

 

امروز سه شنبه 29 آذر 1390 وقتی داشتم زور می زدم ماشینم را از پارک میلیمتری که کرده بودم در بیاورم نا خوداگاه بلند گفتم : فرمون هیدرولیک هم چیز خوبیه به خدا ! و بعد فکر کردم اولین بار کی فرمان هیدرولیک را تجربه کردم ؟ خیلی زود یادم آمد . سال 1375 پشت ماشین شراره اینها نشستم  دوو ریسر داشتن من تمام مسیر پل شهر صنعتی را به ماشین گاز دادم دنده 2 ماشین را با 80 کیلومتر پر کردم و رفتم دنده 3 که پل تمام شد ! همان پلی که من و مهتاب به آن می گفتیم اتوبان همت اراک ، تمام شد . یادش بخیر ، اولین ها همیشه در خاطر آدم می ماند . آن روزها من خودم یک پیکان سفید کارلوکس اراک -11 داشتم آن هم موتور تخت ، یادگار بابا بود از وقتی بابا رفت من و مامان پشت اون ماشین نشستیم ماشین بوی بابا رو می داد . کم کم ماشین پر شد از خاطرات من پر شد از شراره پر شد از مرضیه پر شد از حمید پر شد از مرتضی پر شد از مهتاب و دیگه جایی برای بوی بابا نماند . بوی بابا رفت و عاقبت یه روزی پیکان سفیدم هم رفت . هیدرولیک نبود ولی هیدرولیک وار عاشقش بودم ...

از اون روزا سالها می گذره خیلی ها هستن خیلی ها نیستن با تمام بود و نبود آدم ها من بزرگ شدم یه آدم بزرگ واقعی حتی تصدیقم را یک بار تمدید کرده ام اما هنوز ماشینی با فرمون هیدرولیک ندارم ...

خسته شدم از زور زدن من زندگی هیدرولیکی را دوست دارم ..... من ..........  

نظرات ()



شاه علی سرخانی مظلوم و بی صدا زندگی کرد و مظلوم و بی صدا هم رفت ...
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩٠/۸/٤

 

شاه علی عزیزم سلام :
رفتی و یک حلالیت به گردنم موند . ای کاش زودتر بهت گفته بودم . ببخش و حلالم کن . چقدر صمیمی و بی ادعا بودی چقدر عاشقانه دیالوگ های متنم رو خوندی ولی قسمت نشد که برام بازی کنی . علی حلال کن . اون شب که متن من رو خوندی روم نشد بهت بگم تیپ سازی نکن و ...
هنوز طعم اون آدامسی که بهم دادی زیر زبونمه ... توی ماشین دو تایی نشسته بودیم و محسن نامجو برامون می خوند و من داشتم فکر می کردم کاشکی آدامس داشتم که یک هو تو بهم یه آدامس دادی من گفتم از کجا فهمیدی آدامس می خوام و تو با همون آرامش همیشگیت گفتی می فهمم خانم می فهمم دیگه ...
صدات هنوز تو گوشمه ...
امشب خیلی تصادفی فهمیدم با افتادن از چند پله از پیش ما رفتی ... خیلی بی صدا رفتی شاه علی ... چقدر زود بود برای خداحافظی ... خیلی غمگینم علی ... نقش های زیادی بود که باید بازی می کردی ...
توی بروشور نمایشم از همه تشکر کردم ولی یادم رفت اسم تو رو بنویسم ... شاه علی حلالم کن . . .
هنرمند عاشق شاه علی سرخانی از میان ما رفت .

 

نظرات ()



برای سمیه دوست خوبم
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩٠/٥/٢٤

 

تو سرگشتگیت را میان کلمات رها می سازی و همه چیز آنجا که باید قرار می گیرد . تو شاعر می شوی و من می خوانمت . 

نظرات ()



تولدت مبارک
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩٠/٥/٢

پگاه عزیزم :

روزی روزگاری تو 27 ساله نبودی و اتفاقا من بودم . آن روزها تازه دیده بودمت . یک ماه سرد زمستانی را کنار هم بودیم تو اسی بودی و من سوسی کاموا . روزهای سرد زندان زنان را یادت هست ؟ تو از من کوچکتر بودی ولی نقشت خیلی بزرگتر از من بود و امروز که من دیگر 27 ساله نیستم و اتفاقا تو هستی باز هم نقش تو خیلی از من بزرگتر است .

عزیز دل : بعضی از انسانها برای نقشهای بزرگ زاده می شوند و تو از جمله این انسانها هستی . عزیز دور از من 27 سالگیت مبارک . من انتهای همین جمله بعد از نقطه نشسته ام و آمدنت را انتظار می کشم .

نظرات ()



مصاحبه با من
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩٠/٤/٥

دوستان عزیزم اگه حوصله داشتید بخونید :

http://mosahebeh.persianblog.ir/post/39/

نظرات ()



...
نویسنده: سوسن پرور - ۱۳٩٠/۳/٢٦

خسته ام ، خسته از ...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »