گروه نمايشي ستاك

تولد

امروز جمعه 30 دی است و من 36 سالم تمام شد ...

نویسنده : سوسن پرور : ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ دی ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

پذیرش تغییرات

 

امروز بعد از مدت ها خونه بودم و تصمیم گرفتم امروزو زندگی کنم . خیلی زود فهممیدم زندگی تغییر کرده و انگار من از همه تغییرات جا موندم . سمیه ی عزیزم خونه تو دیگه دیوار به دیوار خونم نیست و حتی وینر هم این تغییر رو نمی فهمه و ساعت ها در خونه سابق تو زوزه می کشه تا در باز شه ولی در باز نمی شه بعضی درها دیگه باز نمی شن ...

-         وینر بیا تو خاله سمیه رفته بیا تو بیا هویج بدم بدو بیا

می خوام برم بیرون دنبال روسری مشکیم می گردم هر جا رو می گردم نیست از مامان می پرسم روسری من رو ندیدی ؟ کسی جواب نمیده و من تازه می فهمم تهرانم تو خونه کوچیک خودم و مامان اراک تو خونه خودش . من سالهاست که شال می پوشم ، شال های رنگی و دیگه روسری مشکی ندارم به جاش یک عالمه شال با رنگ های شاد دارم ولی خودم شاد ...  وینر کجاست ؟!!

-         وینر ... کجایی ... وینر ... اه چه جوری رفتی اونجا ؟ بیا بهت جایزه بدم ... عزیزم خاله سمیه اونجا نیست دیگه ... بیا تو بیا جایزه خوشمزه بدم

زندگی خیلی ساله تغییر کرده و من هنوز دارم گذشته رو تکرار می کنم ... هنوز فکر می کنم بابا هست ، هنوز تو اتاقم با مریم هستم ، هنوز مامان داره بافتنی می بافه ، هنوز دارم امتحانای شهریورم رو می دم ، هنوز تولد مهتاب رو یادم میره هزار جا نوشتم 9 آذر تولد مهتاب و بازم یادم میره ، هنوز پونه رو عصر جمعه باید ببرم پارک جنگلی ، هنوز باید با مرضیه دیالوگ های نمایشناممون را از برکنیم هنوز اینجا اراکه ، هنوز ... صدای زنگ در میاد وینر دم در داره دم تکون می ده . درو باز می کنم

-         وینر مهدیه اومده ... نرو اونجا وینر ببین مهدیه اومده ...

-         مهدیه : وای جیگرم کباب می شه هر وقت وینر میاد دم این در وایمیسته

-         سوسن : ...  خسته نباشی ... بغلش کن بیارش تو . وینر هم مثل من تغییرات رو نمی فهمه ...

نویسنده : سوسن پرور : ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ دی ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

فرمون هیدرولیک

 

امروز سه شنبه 29 آذر 1390 وقتی داشتم زور می زدم ماشینم را از پارک میلیمتری که کرده بودم در بیاورم نا خوداگاه بلند گفتم : فرمون هیدرولیک هم چیز خوبیه به خدا ! و بعد فکر کردم اولین بار کی فرمان هیدرولیک را تجربه کردم ؟ خیلی زود یادم آمد . سال 1375 پشت ماشین شراره اینها نشستم  دوو ریسر داشتن من تمام مسیر پل شهر صنعتی را به ماشین گاز دادم دنده 2 ماشین را با 80 کیلومتر پر کردم و رفتم دنده 3 که پل تمام شد ! همان پلی که من و مهتاب به آن می گفتیم اتوبان همت اراک ، تمام شد . یادش بخیر ، اولین ها همیشه در خاطر آدم می ماند . آن روزها من خودم یک پیکان سفید کارلوکس اراک -11 داشتم آن هم موتور تخت ، یادگار بابا بود از وقتی بابا رفت من و مامان پشت اون ماشین نشستیم ماشین بوی بابا رو می داد . کم کم ماشین پر شد از خاطرات من پر شد از شراره پر شد از مرضیه پر شد از حمید پر شد از مرتضی پر شد از مهتاب و دیگه جایی برای بوی بابا نماند . بوی بابا رفت و عاقبت یه روزی پیکان سفیدم هم رفت . هیدرولیک نبود ولی هیدرولیک وار عاشقش بودم ...

از اون روزا سالها می گذره خیلی ها هستن خیلی ها نیستن با تمام بود و نبود آدم ها من بزرگ شدم یه آدم بزرگ واقعی حتی تصدیقم را یک بار تمدید کرده ام اما هنوز ماشینی با فرمون هیدرولیک ندارم ...

خسته شدم از زور زدن من زندگی هیدرولیکی را دوست دارم ..... من ..........  

نویسنده : سوسن پرور : ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

شاه علی سرخانی مظلوم و بی صدا زندگی کرد و مظلوم و بی صدا هم رفت ...

 

شاه علی عزیزم سلام :
رفتی و یک حلالیت به گردنم موند . ای کاش زودتر بهت گفته بودم . ببخش و حلالم کن . چقدر صمیمی و بی ادعا بودی چقدر عاشقانه دیالوگ های متنم رو خوندی ولی قسمت نشد که برام بازی کنی . علی حلال کن . اون شب که متن من رو خوندی روم نشد بهت بگم تیپ سازی نکن و ...
هنوز طعم اون آدامسی که بهم دادی زیر زبونمه ... توی ماشین دو تایی نشسته بودیم و محسن نامجو برامون می خوند و من داشتم فکر می کردم کاشکی آدامس داشتم که یک هو تو بهم یه آدامس دادی من گفتم از کجا فهمیدی آدامس می خوام و تو با همون آرامش همیشگیت گفتی می فهمم خانم می فهمم دیگه ...
صدات هنوز تو گوشمه ...
امشب خیلی تصادفی فهمیدم با افتادن از چند پله از پیش ما رفتی ... خیلی بی صدا رفتی شاه علی ... چقدر زود بود برای خداحافظی ... خیلی غمگینم علی ... نقش های زیادی بود که باید بازی می کردی ...
توی بروشور نمایشم از همه تشکر کردم ولی یادم رفت اسم تو رو بنویسم ... شاه علی حلالم کن . . .
هنرمند عاشق شاه علی سرخانی از میان ما رفت .

 

نویسنده : سوسن پرور : ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

برای سمیه دوست خوبم

 

تو سرگشتگیت را میان کلمات رها می سازی و همه چیز آنجا که باید قرار می گیرد . تو شاعر می شوی و من می خوانمت . 

نویسنده : سوسن پرور : ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تولدت مبارک

پگاه عزیزم :

روزی روزگاری تو 27 ساله نبودی و اتفاقا من بودم . آن روزها تازه دیده بودمت . یک ماه سرد زمستانی را کنار هم بودیم تو اسی بودی و من سوسی کاموا . روزهای سرد زندان زنان را یادت هست ؟ تو از من کوچکتر بودی ولی نقشت خیلی بزرگتر از من بود و امروز که من دیگر 27 ساله نیستم و اتفاقا تو هستی باز هم نقش تو خیلی از من بزرگتر است .

عزیز دل : بعضی از انسانها برای نقشهای بزرگ زاده می شوند و تو از جمله این انسانها هستی . عزیز دور از من 27 سالگیت مبارک . من انتهای همین جمله بعد از نقطه نشسته ام و آمدنت را انتظار می کشم .

نویسنده : سوسن پرور : ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

مصاحبه با من

دوستان عزیزم اگه حوصله داشتید بخونید :

http://mosahebeh.persianblog.ir/post/39/

نویسنده : سوسن پرور : ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

...

خسته ام ، خسته از ...

نویسنده : سوسن پرور : ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

بادها برای که می وزد

دوستای عزیزم نمایش " بادها برای که می وزد " از 22 خرداد ماه تا 20 تیر ماه در سالن قشقایی تئاتر شهر به روی صحنه می رود . ساعت اجرا 19:15 است .
نویسنده و کارگردان : چیستا یثربی
بازیگران : سوسن پرور - حسین کشفی اصل
موسیقی : مریم نظری
دستیار کارگردان : امیر خلیلی

نویسنده : سوسن پرور : ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

آبتنی در خاطرات

حالم عجیبه .

انگار زمان به عقب برگشته : من و مریم از شیراز برگشتیم ، برای پونه یه شلوار جین رنگ روشن سوغاتی آوردیم . تشنه ی این بودم که زودتر شلوارو به پاش ببینم و خیالم راحت بشه که اندازشه . پونه پوشید و اندازش بود ، انگار شلوارو به اون پاهای کشیدش دوخته بودن از بس سایزش بود . مامان گفت زود بهش کوچیک میشه پونه تو سن رشده . مامان مثل همیشه درست گفت پونه اون شلوارو خیلی کم پوشید و خیلی زود بزرگ شد و من که اون روزا بزرگ بودم نمی دونم کی کوچیک شدم که یه هو دیدم اون شلوار اندازه من شده ! من سالها اون شلوارو پوشیدم .

پونه دو سالشه و من ده سالمه دارم روی تاپ پونه رو می خوابونم . می خوام براش لالایی بگم ولی هیچی بلد نیستم به جاش با یه ریتم تکراری مدام میگم : زری به قربونت بره لالا کن ... زری به قربونت بره لالا کن ...

زری اسم مامانم بود و من معنی اون جمله رو نمی دونستم .

-         پونه ببخش که با ضربه دست من ، تل سرت تا دم در دستشویی پرت شد .

ذهنم به عقب تر میره . من و مریم تو اتاقمون هستیم . اتاق طبقه پایین از واکمن قرمز رنگمون داره آهنگ شاهرخ پخش می شه : غروب دهکده ... من بارون زده ...  مریم باهاش زمزمه می کنه و من هیچ وقت نمی فهمیدم مریم چه جوری همه آهنگ ها را از بر می کنه . الآن می فهمم که مریم باهوش بود اون همیشه همه چیز رو میدونست . آخر همه کتاب هایی که می خوندم رو مریم می دونست . مریم همه کتاب های کتابخونه دایجان عباس را خونده بود . یه هو صدای مامان بزرگ میاد ، داره آماده خواب می شه : سر نهادم بر زمین ای زمین نازنین کس به بالینم نیاد جز امیرالمومنین . مادر بزرگ خوابید و تو یکی از همین خوابیدن ها دیگه پا نشد به جاش اون انگشت دست راستش که همیشه خوابیده بود صاف شد . صاف صاف عین روز اولش .

تو خاطره هام گم شدم . چقدر از مریم خاطره دارم و از پونه کمتر . مریم داره دنبال شکلات میکا می گرده برام اون همیشه جای شکلات ها را پیدا می کنه مریم همیشه تو همه چی از من بهتر بود حتی تو پیدا کردن جای شکلات ...

من سال ها با مریم تو یه اتاق بودم ولی با پونه هیچ وقت . ما جمعه ها باید اتاقمون رو مرتب می کردیم و مریم این کارش هم بهتر از من بود وقتی به من می گفت چرا اینجوری جارو می کنی ؟ چرا زیر تخت رو جارو نکردی ؟ من با پررویی می گفتم : من اینجوری جارو می کنم دوست نداری خودت جارو کن و مریم همیشه جارو می کرد چون از من مهربون تر بود ...

-         مریم ، به خاطر همه جمعه هایی که نوبت من بود ولی تو اتاق رو جارو کردی ، منو ببخش .

دم دفتر مدرسه ام . میرم پیش مامان و پول تغذیه ازش می خوام مامان یه دو تومنی بهم میده . من کلاس دومم . از خانم ربیعی یه کیک می خرم یک تومن و پنزار و پنزارش برام میمونه . مامان هنوز عینک نداره . مامان جوونه . یه مانتوی سرمه ای تیره تنشه و یه شلوار سورمه ای همرنگ مانتوش . مامان همیشه تو خونه به من دیکته می گفت و من همیشه پر از غلط بودم چون فکرم پیش پنزار پولی بود که ته جیبمه . من با همون غلط ها بزرگ شدم و هیچ وقت شاگرد اول نشدم تا مامان و بابا بهم افتخار کنن .

بچه دوست داشتنی برای بابام نبودم . بابام میگه حق نداری به دوچرخه بیست و هشت من دست بزنی برای تو بزرگه می خوری زمین باهاش و من همیشه یواشکی سوار اون دوچرخه شدم و هیچ وقت به حرف های بابام گوش ندادم . بابا گفت حق نداری تو کوچه فوتبال بازی کنی ، مگه تو پسری و من کاپیتان تیم محله شدم . تیم محله " تک درختی " . بابا گفت تو نباید به سیم های من دست بزنی و من با سیم های بابام برای همه دوستام تیرکمون درست کردم با یه قوطی کبریت پر از تیر . بابا گفت درس بخون و من نخوندم . من برای بابام بچه خوبی نبودم ولی بابام برای من بابای خوبی بود و من قدرش رو ندونستم ................

من و مامان و مریم و پونه داریم می ریم خونه مادر . من یه مانتوی سبز چمنی تنمه تا نوک پام با اپل های خیلی بزرگ که تقریبا گردنمو حذف کرده و دکمه های خیلی خیلی بزرگ . پر از احساس خوش تیپی دارم راه می رم . مانتوی مریم هم مثل منه فقط رنگش آجریه . مانتوی مریم بیشتر بهش میاد چون قدش خیلی از من بلند تره ولی من خیلی خنده دار بودم و نمی دونستم . من و مریم یواشکی دورو ورمون را نگاه می کنیم و با یک تک سرفه به هم می فهمونیم که مثلا فلانی اون ور خیابونه ... پونه همیشه حرفای یواشکی ما رو می فهمید . پونه یه مانتوی سبز ارتشی تنشه با شلوار و کیف ستش . مامان از پاساژ امیرکبیر براش خریده ، پونه همیشه خوش تیپ بود . به خونه مادر می رسیم . خونه مادر همیشه با صفاست . یه کاسه سفالی پر از ماست و یه عالمه فتیر . ما همیشه خونه مادر فتیرو ماست می خوردیم .

مامان داره برام یه بولیز می بافه . تمام بچگیم مامان داشت می بافت . برای من ، مریم ، بابام ، پونه . یه جلیقه برای بابام بافت که مدلش خیلی سخت بود . کاموای لباسم موهر و رنگش سبز و زرد . کل بلیزم سبزه ولی یه جیب روی شکمش داره که طرح های زرد روشه . من عاشق این بلیزم بودم . من از بچگی عاشق لباسای جیب دار بودم . مامان این رو می دونست و همیشه برای بلیزام جیب می ذاشت و شلوارام جیب های اضافه داشتن . مامان همیشه به حرفای ما گوش می داد حتی وقتی بهش گفتم : می خوام برم تهران ....

-         مامان منو ببخش که تنهات گذاشتم و اومدم تهران .

مامان همیشه برای ما شیرینی درست می کرد . تابستونها یه عالمه آلبالو می گرفت و توی فریزر می گذاشت بعد زمستونها البالو یخی می خوردیم . من و مریم عاشق اون آلبالو ها بودیم ...

-         مامان من آلبالو یخی می خوام ، برام درست می کنی ؟

بابام داد می زنه که چرا درس نمی خونم ؟ من هیچ جوابی براش ندارم و فقظ خیره نگاش می کنم ، دوست دارم حرصش رو در بیارم و موفق هم میشم . بابا عصبانیه : چی برات کم گذاشتم که درس نمی خونی ؟ چرا نمیذاری با سربلندی کارنامت رو به همه نشون بدم چرا جلوی همه خجالت زدم می کنی وقتی الآن نمره هات این باشه پس چه جوری دیپلم می خوای بگیری چه جوری میری دانشگاه از مریم یاد بگیر ... و من همینطور خیره نگاه می کنم ....

من دانشگاه قبول شدم . همه خوشحالن هیچکس باورش نمی شه . می خوام بابا بدونه من دانشگاه قبول شدم نمی دونم چه جوری باید بهش بگم . بابا دو ساله که مرده ...

-         بابا ، دیگه خیره نگات نمی کنم . دیگه پیش همه خجالت زدت نمی کنم . من فوق لیسانس گرفتم . بابا صدامو می شنوی ؟ منو حلال کن بابا ...

حال غریبی دارم . پرم از احساس ، پرم از عشق ، پرم از دلتنگی ...    

نویسنده : سوسن پرور : ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد